چشمانم را میبندم ٬
به درون اوج می گیرم . . .
سکوت ٬ تنها راه به ابدیت . . .
به همه حرفهای نگفته
و نخواهم گفته ٬ قسم
من ٬ شاکی متهمم . . .
به دستهای خونینتان نگاه کنید . . .
مرگ را خواهم کشت .
وسوسه زندگی را
به رستگاری ٬ نخواهم بخشید .
هر صبح پرواز را می بینم که می پوسد
نا امید از خسته بالی های من
در سپیدِ پرده های خانه ام .
زنی را می شناسم
که مرگ در کوله داشت ٬
و زندگی عاشقش بود .
زندگی ٬ صبورانه آرام ٬ در کنارم آرمیده است !
با هزاران چشم طناز در انتظار هم آغوشی من است !
من با خیرگی ای به فراخی هزاران هزار چشم میان بازوانش می خزم .
می نشینم دو زانو در بغل ٬
دراز می کشم دو زانو در بغل ٬
فکر می کنم ٬ می خندم ٬ خیره می مانم ٬
خواب می بینم ٬ دو زانو در بغل ٬
سر انجام می ایستم . . . .
زانو های من تولدتان مبارک !
نقش میبندم
بر این دیوار پریده رنگ
دشتی
پنجره ای
و میله ها را
تا زندانیان خسته از یاد مبرند
رستن را .
شعری به زبان آور
حرفی به میان آور
ویران کنم از خویشم
دردانه مدهوشم .
افلاک فرود آر تا افسانه فسون گردد !
سودا به جنون گردد
من . . . سرد و ناکامم
خورشید به کامم نیست
آهنگ شرر افکن
آتش به دلم افکن .