تبليغاتX
معلق
تو دور می شوی 

 وتنهایم می گذاری .

     حالا من ماندم و مردانگیم که روی دستم مانده . .  .

توسط امیر در 5:32 بعد از ظهر |

دیدی که رخت بر بستی وعاشقت شدم .

دیدی که تمنا را خیرات کردم میان گنجشکان تا سپیده دم از تو بخوانند .

دیدی که خواندی و من به آوازت درخت را شکوفه کردم ،

باد را هل دادم در علفزار. . .

وخورشید را پک زدم تا مبادا خاموش شود روز . . .

ودر اتاق کوچکم زمین را میان دو نان کپک زده یکجا بلعیدم  . . .

تا زنده بمانم .

تا زندگی را رقم زنم  ، با هر آنچه در پس خیالم تنها چیزی بود که داشتم .

دیدی که برای احیای حرمت تو چگونه مرگ را خجل کردم .

.همه اش برای تو بود  . . . برای تو که روی گردانده بودی و. . .

خاموش

به آنسوی پرچینها نگاه میکردی . . .

توسط امیر در 9:33 قبل از ظهر |

 

 

بعد از اینکه تو در رودخانه غرق شدی

زنها در عزایت پچ پچ می کردند و کپلهایشان را روی قالی مسجد جابجا میکردنند .

جابر با چشمانی وحشتزده گوشه ای ایستاده بود و آلتش را میخاراند

و به یاد شبی که پیرهنت را میشکافت لبش را می درید. . .

 

      هنوز انعکاس پیکرت در آب باقی مانده .

      

                    دختری با شکمی باد کرده و جیبهایی پر از سنگ  . .

توسط امیر در 8:58 قبل از ظهر |

بند نافم را که برید . . . مادرم گریه کرد .

بعد سر آن را  گره زد ند به انگشت پدر که نوک سیبیل تیز میکرد

 و زیر تیرچراغ تکیه میداد و زاق دخترهای مشتی حسن را چوب میزد .

 و بعد بند دانه های تسبیح ننه مروارید شد که دختر مشتی حسن از مشهد برایش آورده بود .

آن وقت هم که ننه با مشتی لاس میزد بند تنبون مشتی شد .

مشتی که مرد . .

دختر ها با آن سیبیلهای تازه در آمده شان را بند میزدنند و برای اصغر که به تیر چراغ  تکیه میداد

 کرشمه میرفتند  و همه میخندیدند و بند هایشان را باز میکردند . .

وقتی که من آویزان بند ناف گره خورده ای بودم

                                     که مادرم خود را از آن حلق آویز کرده بود .

توسط امیر در 10:27 بعد از ظهر |

بی آنکه به شناسنامه چرکینم نگاه کند یک روز گفت

 

 (تولدت مبارک )

 

یقینا من در آن روز بدنیا آمدم .

توسط امیر در 10:16 بعد از ظهر |

 

مسی . . نفسی عمیق کشید . .

از آن نفسها که شانه هایش را بالا میکشد . . .

سر کج میکند و ابروهایش را کمانه میکند .

در یا . . موجی زد . . .

از آن موجها که گویی نفسی عمیق را رها میکند.

توسط امیر در 10:10 بعد از ظهر |

اوستا اکبر یک شاعر بود .

 

یک روز با دستهای خونینش چشمهای معشوقه اش را به من هدیه داد.

و من آن چشمها را در یخچال خالیم گذاشتم برای شام فردا .

 

چرا که . . .  من یک گرسنه ام .

توسط امیر در 10:2 بعد از ظهر |
سیگارم تمام شد .

        خدایا اعتراف میکنم . . .

توسط امیر در 12:39 بعد از ظهر |