
وتنهایم می گذاری .
حالا من ماندم و مردانگیم که روی دستم مانده . . .
دیدی که رخت بر بستی وعاشقت شدم .
دیدی که تمنا را خیرات کردم میان گنجشکان تا سپیده دم از تو بخوانند .
دیدی که خواندی و من به آوازت درخت را شکوفه کردم ،
باد را هل دادم در علفزار. . .
وخورشید را پک زدم تا مبادا خاموش شود روز . . .
ودر اتاق کوچکم زمین را میان دو نان کپک زده یکجا بلعیدم . . .
تا زنده بمانم .
تا زندگی را رقم زنم ، با هر آنچه در پس خیالم تنها چیزی بود که داشتم .
دیدی که برای احیای حرمت تو چگونه مرگ را خجل کردم .
.همه اش برای تو بود . . . برای تو که روی گردانده بودی و. . .
خاموش
به آنسوی پرچینها نگاه میکردی . . .
بعد از اینکه تو در رودخانه غرق شدی
زنها در عزایت پچ پچ می کردند و کپلهایشان را روی قالی مسجد جابجا میکردنند .
جابر با چشمانی وحشتزده گوشه ای ایستاده بود و آلتش را میخاراند
و به یاد شبی که پیرهنت را میشکافت لبش را می درید. . .
هنوز انعکاس پیکرت در آب باقی مانده .
دختری با شکمی باد کرده و جیبهایی پر از سنگ . .
بند نافم را که برید . . . مادرم گریه کرد .
بعد سر آن را گره زد ند به انگشت پدر که نوک سیبیل تیز میکرد
و زیر تیرچراغ تکیه میداد و زاق دخترهای مشتی حسن را چوب میزد .
و بعد بند دانه های تسبیح ننه مروارید شد که دختر مشتی حسن از مشهد برایش آورده بود .
آن وقت هم که ننه با مشتی لاس میزد بند تنبون مشتی شد .
مشتی که مرد . .
دختر ها با آن سیبیلهای تازه در آمده شان را بند میزدنند و برای اصغر که به تیر چراغ تکیه میداد
کرشمه میرفتند و همه میخندیدند و بند هایشان را باز میکردند . .
وقتی که من آویزان بند ناف گره خورده ای بودم
که مادرم خود را از آن حلق آویز کرده بود .
بی آنکه به شناسنامه چرکینم نگاه کند یک روز گفت
(تولدت مبارک )
یقینا من در آن روز بدنیا آمدم .
مسی . . نفسی عمیق کشید . .
از آن نفسها که شانه هایش را بالا میکشد . . .
سر کج میکند و ابروهایش را کمانه میکند .
در یا . . موجی زد . . .
از آن موجها که گویی نفسی عمیق را رها میکند.
اوستا اکبر یک شاعر بود .
یک روز با دستهای خونینش چشمهای معشوقه اش را به من هدیه داد.
و من آن چشمها را در یخچال خالیم گذاشتم برای شام فردا .
چرا که . . . من یک گرسنه ام .
خدایا اعتراف میکنم . . .