تبليغاتX
معلق

 

                   painting by:morteza poor hoseini                    

(تحلیل و بر رسی اشعاریکی از شاعران خوش ذوق وبلاگ دم دورا که با نام مستعار زن قلم میزند

 واز دوستانم میخواهم نظرات خود را در مورد متن زیر منتقل کنند . ممنونم )

 

من یک نقاد ادبی نیستم ، اما نمی توانم شوری را که از کشف یک شعر ناب مرا در خویش میگیرد پنهان سازم. شاید هم تنها قصدم به اشتراک گذاشتن لحظه ادراک باشد، ادراکی که در ملاقات با خالص ترین احساس شاعران همنفسم بر می آید .

از زمانی که میان خالقان خوش ذوق آوازهای دم دورا نوشته های زن را خواندم ، با آفرینش ادبی روبرو شدم  که پیش از هر چیز به حوادثی دراماتیک  آراسته شده بود . وهمه کنکاشهای من به درون اشعاری ختم شد که هنوز همچون داستانهایی بلند با شخصیتهایی عمیق و پیچیده برایم هویتی پنهان دارند.

در تشریح اولیه این آثار میتوانم از وجود بی انقطاع یک شخصیت واحد  نام ببرم ..یک کاراکتر که در تلاطم موقعیتهایی که شاعر خلق میکند دچار نوعی مازوخیست زنانه میشود . این کاراکتر رنج میبرد ، عشق بازی میکند ، و در جنون زنانه خویش سیاهترین گناهان را مرتکب میشود ودر نهایت در لحظه خود ویرانگری

مجلس زبح خویش  را به سرود عشق می سراید:

 

تاب میاورم
نیش ریشخندت را
آنگاه که فرو میکنی اش در جان.
تاب میاورم
باتلاق نگاهت را
آنگاه که میبلعدم در خویش و
می خشکاندم  این سان.

 

کلام در نقش توصیف روایت بر نمی آید. وی در آثارش از کلام همچون مرثیه ای غریب با تمثیلهای شاعراته مصورش و با بکار گیری از نوعی اکسپرسیونیسم زبانی درجهت تشریح موقعیت بهره می جوید و براستی فرمی پدید می آید که تنها شکل روایت آن همه شیدایی است :

 

 شمس العماره ی جانم شدی

سوار مست

میان عبور خرابه های شهر .

تصور می کنم لازم است برای درک بهتر لزوم این نوع ساختار کلامی غنی ترین عنصر شعر زن را بررسی کنم (کاراکتر) . یک موجود وحشی که طغیان خاستگاه زنانه اش بر می آشوبد عمیق ترین احساسش را در مواجهه با تجربه های ناب انسانی، تجربه هایی همچون لحظات تنهایی، دلتنگی، خیانت، سکس و عشق که برای او دانایی را به ارمغان می آورد که همراه است با جنون و درد و خودویرانگری.این موجود زن است که برای احیای احساس خویش و حتی به چنگ آوردن رویای خویش و ارضای نیاز خویش همیشه باید تاوانی پس دهد.

عشق برای او خاطره ای از دست رفته است و نوستالژیایش را با زخم های به جا مانده از تجربه عشق یادآور می شود:

نیمه شب است.

همه خوابند.

قلوه سنگ های قدیمی را

از زیر پوستم بیرون میکشم.

یادت هست؟

روزی با عشق چالشان کرده بودی.

کنون

برای شکستنت می خواهمشان.

کاراکتر او در محرومیتی ناخواسته به سر میبرد و تمنای آنچه نیست از آنکه نیست.

ناودان خانه مان می چکد هنوز

این نور کامم نمی دهد

چراغی دگر بیا فروز

شاعر همچون خالقان یونان باستان که گاه  برای به تصویر کشیدن صفات درونی انسانهای آثارشان از آرایه های اسا طیری بهره میبردند ونهایت احساس انسانی را به شکل الهه عشق ، خدای آتش ،خداوندگار زیبایی

متجلی میساختند ، توانسته است کاراکترش را با خصلتی چنین اساطیری و بر تافتن مایه های شیدایی زنانه اش

به سیلابی از احساسهای درونیش بکشاند ونوعی تراژدی خلق کند که دلدادگی و عطش زندگی  و  برآورده کردن خواسته عشقش  همانند کلوپاترا به حیلت زنانه وا میداردش.

شیطان درونم را بیدار میکنم و

پیش مرگت میسازم

تا چونان رقاصه ای

بیتا ب

بر پلکان مخفی خانه ات

به آهنگی برآید .

کاراکتر حتی در باشکوه ترین لحظه ی توانمندیش اعتراف به ضعفی می کند که در سرشت جنسیتش است و او را به خود ویرانگری کشانده است. واین خصلت متناقض زنانه قدرتی است که تنها زن را ناتوان میسازد .

من

 قربانی کوتاه لحظه های توانمندی زنانه ام

به زیر

 سنگینی دهانت و

خاموشی دستت

این شناخت عمیق شاعر از موجودی به نام زن که خلقت و سرشتش و طبیعت و هر آنچه به او ارزانی می شود در پی ستاندن است. که در زیباترین شکلش توصیف خدایی  است که مردانه است و دستهای پربرکتش همانگونه که فصلها را می زاید باز هم از او از پی ستاندن و زادن بهره می جوید.

ای مرگ

دستان مردانه ات را بر گردنم بکش

تنها فشاری اندک کافیست

برای زنی نیمه جان

زنی که در آخرین روز پاییز بارورش میکنی

و

در اولین روز تابستان به زادن وا میداری اش .

شعر فوق به زیبایی تشریح نوعی ظلم بیولوژیک طبیعت بر جنس اوست .

او در نگاهی دقیق تر اجتماع را نیز در مصاف قهرمان خویش قرار می دهد، فجایعی اجنماعی که ریشه هایی مردانه دارند همچون جنگ و مذهب که در صف ارضا گشتگان این روسبی زندگی اند .

 از هر آمد و شدش
یادگاری دارم:
یه چار سال و سه ماهه
یه سه ساله
یه یه سال و نیمه
حالا هم با برامدگی تازه
کندر می جوم و تن می خارانم.
تا بیاید
موهای رشته به حنا را میبافم و
کبودی دور چشمم را میمالم
و
گاهی در خیالم
پوتین هایش را برای سفر دیگر
برق می اندازم.

ودر نهایت تصاویر هنر مندانه شاعر از لحظات خواص زندگی کاراکترش به نگاه بی بدیع او به جهان پیرامونش اشاره دارد .

باد

میان گلهای رنگ و رو رفته ی بسترت

می وزید و

عرق بی شرمی ات

به جان من.

هنوز می لرزم.

تمام پنجره ها بازند

و من

چونان دخترک نا بالغی

آبستن پوچی و تکرارم.

 

و به جرات میتوان گفت شعر زن هنوز لایه های درونی نا آشکاری دارد که با تحلیل آن میتوان با انسانی

ملاقات کرد که از درون بیتاب شاعر بر میتابد . وهر آنچه امروز ما به تحلیل آن میپردازیم نوایست که از دلدادگی و مستی وجنون و عطشش به زندگی و آزادگی روح آن موجود بیتاب درون شاعر بر می خواهد.

ومن سرشار از شور این همه شیدایی چنین دوستانی هستم که هنوز مینویسند و در حضور پاکشان هویت من رنگ میگیرد .

 اشعار اوستا ، مریم ، عماد  وعظیم و همه دستنوشته های دوستانم به همین اندازه مرا شیفته نوشتن میکند .

وهر کدامشان  به طریقی آهنگی غنی ومحتوایی پر مایه  را نثار خوانندگانشان میکنند . و من چنین جسارتی که دست به تحلیل آثار دوستانم میزنم را تنها از شیفتگی ادراکی تازه بر میشمارم وامید دارم آنان نیز در این شیفتگی شریکم باشند.  

 

 

 

 

 

توسط امیر در 11:21 قبل از ظهر |
و ما همچون بردگانی . . . 

به شکرانه اندک نانی بر سفره

ستایش میکردیم خدایی را که

برای احیای اکرام خویش

حکمت و بلا نثارمان می کرد .

و تو گاهی به نگاهی

جهانی خلق می کردی

که خود آفرینندگاهش بودی

توسط امیر در 5:35 بعد از ظهر |
 

به بلوغ رسیدم . . .

آبم دهید و کارد بسابید بر سنگ .

حنجره در میان حجم سفت انگشتان جلاد 

صدایی بمانند آواز مرغان هوایی سر میداد .

 

توسط امیر در 10:59 قبل از ظهر |
افسر آلمانی که دستور آتش داد

گلوله ها پر آشوب و بی قرار بسویم هوا را شکافتند

ولای لخته های خون و گوشتم جا خوش کردنند .

گویی ارضا گشتند گلوله ها

و داغی تن عریانشان تنم را گرم میکرد بر روی برفهای سرخ  .

افسر که نزدیک شد تفنگش را نشانه رفت بر سرم و آ . . .

 

 

توسط امیر در 5:24 بعد از ظهر |

فیلم ۲۱ گرم

برسی فیلم و نگاهی به ساختار متفاوت تدوین و فرم .

نوشته امیر سلیمانی به آدرس:مجله الکترونیکی دادار

 

توسط امیر در 9:46 قبل از ظهر |