
بنیوش مرا بنیوش
آیا این انعکاس فریاد دختری فاتح نیست ؟
که بر فراز قله ها همچنان که هنوز
دست بوس سر انگشتان حنابسته
عشق دیرین خویش است
قادر است تمامی گداخته های سرکش اشتیاق را
به سنگوارهایی سرد بدل کند .
دستنوشته های مسی :
با شب تار گیسوان پر کلاغیم
با روشنی ها خواهم جنگید
و نطفه شوم شک را با خون رگهایم
قطره . . . قطره . . .
و با جنون نگاهم
ذره . . . ذره . . .
به جنینی جانی بدل خواهم ساخت .
از حنجره ای که دروغ بالا می آورد و همان موسیقی که عطر یوسف را در نت های گمشده اش می جویید . همچنان سخن می گفت تا مرگ صدایش را باور نکنم . اشک گوشه ی گونه هایم یخ زده بود . تکانی به خودم دادم. هیچ صدایی در سکوت ، سرفه و شاید دودی که از سوختن یک انسان به مشام می رسید . و صدای بوغ یکسره ای که از رفتن او خبر می داد ... شب ها اجازه نمی دادند که او را از یاد ببرم . کسی را که بیش از هر انسانی فریبم داد. دلم می خواست کلمه ی امید بخشی بشنوم . ولی گویی شاعر بی دهان، در جستجوی شهرتی بود که هرگز نداشت. همچنان منتظر بودم .عقربه های ساعت اتاقم چشمکی زدند و با اشاره می گفتند ...
متن کامل را در سایت دادار بخوانید .
دیازپام خسته بود .
سیگار کمر شکسته ، مرده بود .
خواب آسوده ، خوابش برده بود.
شب سرما زده به انوار پشت دشت سر سپرده بود .
فردا سرا سیمه ، گیج و منگ از ره رسیده بود.
و من تا صبح به شعرت دل سپرده بودم .
در چشمان باران حلقه میزد
اما جرئت باریدن نداشت .
ای جهان مادر به خطا
ای خوک حرام زاده
بگو این چهره کریه از آن کدام ولگرد شب خیز است؟
که به هنگام خلوارگی مستانه اش
همه جنون و بی کسی اش را در خشونتی حیوانی
به خلاء تاریک مادرت ریخت در شش روز
بگو تا شاید بگذارم به اتاقم بیایی و بر روی شانه هایم زار زار هق هق کنی .
آنگاه من در همه زیبایی هایت دوباره خلقت خواهم کرد .
بیا در یک بعد از ظهر جمعه
همه مائده های زمینی را برهم زنیم
هر تلاشی را برای ادامه بقا به سخره بگیریم
بیا شادمانه سقوطی به سیاهی را
توانایی ناب چگونه بودن نام نهیم.
بیا جهان را از وجود خویش محروم کنیم .
و جهان پیش رویم در سرعتی نامحدود پیش میرود.
انسانها. ماشینها . ساعتها و خورشید بی تاب
من فرصت را از دست میدهم و اخراج میشوم.