
نظرات خوانندگان شعر مسی که تبدیل به یک گفتگوی جالب در باکس نظرات شد :
شعر مسی:
( به دنیا آمدن ! . . . .
بزرگترین خطری که آدمی را تهدید می کند !
نظر نیم خط : و به دنیا نیاوردن ، بزرگترین خطری که دنیا را تهدید می کند !
نظر کیان (در جواب به نظر نیم خط ) :
واقعا چه توهمی به شما گفته که نبودن انسانها در گیتی خطری است که دنیا را تهدید می کند
به عنوان مثال در ایران دهه ی بیست بیش از بیست ویک میلیون هکتار جنگل بوده و اکنون چیزی حدود ده میلیون
آیا نبودن این آفت بزرگ برای جهان تهدید است
نگاه شما تنها از این توهم بر می آید که خود را اشرف و بزرگ جهان می داند اما به من بگو دوست عزیز جز موجودی به نام انسان کدام موجود ما را اشرف نامیده است
به دنیا نیاوردن بزرگترین هدیه به جهان است
و . . . نیم خط عزیز :
من با امکان آفت بودن انسان موافقم . چنین چیزی متاسفانه حقیقت دارد . اما یک نکته هم غیر قابل انکار است و آن اینکه علاج این آفت جز به دست خودش ممکن نیست . یا شما باید حکم به نابودی دنیا بدهید یا اینکه اجازه بدهید کسان دیگری بیایند و آثار زشتی های این آفت را از چهره گیتی بزدایند . نشنیدی که گفته اند تولد هر انسان به معنای آن است که هنوز خداوند به نوع بشر امید وار است ؟!
و کیان عزیز :
این جمله "هر نوزادی با خود این پیام را دارد که هنوز خدا از انسان نا امید نشده است" از تاگور است او هم یک انسان است و این جمله تنها از یکی از موجودات نقل شده قضاوتی که خود انسان کرده است
شما در مقام سوبژکتیو نشته اید و انکار می کنید که جهان و پدیده ها آبژهای شما هستند
نه نه
من از دیالوگ میان آبژه ها سخن می گویم
اگر به جای اینهمه وراجی ما انسانها
تنها یکبار شنوده ی طبیعت بودیم چنین پیامی را با تولد نوزاد نمی شنیدیم
تولد گناهی است که پدر و مادر مرتکب شده اند و جرمش را باید انسان بکشد و ویرانی اش را هستی
میلیارد ها سال پیش از تولد انسان آبژه ای به نام انسان اساسا در هستی حضور نداشت
همچون دن کیشوت
مؤمنانه و سلحشورانه
به جنگ پلیدیها می شتافتم
و تو را از چنگ دیو سیاه زمانه رها می ساختم !
آه ، ای معشوقی که برای باوری که نداشتی به من
توهمی بیش نبودی ،
و من ، دیوانه ای بیش .
پیامبری می شوی هر نیمه شب !
در ( بیداری )
غسلم می دهی
و تا ( شب بخیر )
پاکم می کنی از همه گناهان روز.
به دنیا آمدن ! . . . .
بزرگترین خطری که آدمی را تهدید می کند !
به امتداد خطی دل سپرده ام
که به ترسیم انحنای سپید دخترک چشم روشن
نقش ننگاشت . . . . . . . . مختوم .
ودربی نهایت حاشیه کاغذ بی خط
گم شد ..........................................................................................
نگاهی چرخاندی . . . .
یک فصل گذشت !
این روزها ساکت و سرد و سنگینند:
گویا خیره مانده است نگاهت به راهی !
به گمانم ،
بزرگترین میراث آدم
سهمی از جویدن آهن است تا ابد ! . . . .
زمانی بود ....
که من راهبه ي دیر خوبی ها بودم
زمانی آمد ....
که من ملکه ي سرزمین بدی ها شدم!
این زمان را چه کنم؟
که نه در عزای خوبی ها سیاه پوشم
ایزد بانوی باران را . . . .
چه حاجت است به منت ابر ؟!
که نوازش های بیقرار سرانگشتانش
باران را به یک اشارت بار دارند!
خوابم می آید . . .
چگونه از مصاف این همه روز برآیم !؟
آواری شده ام . . . .
ریخته ام ،
بر سر و روی خودم !
سرگردان به نجوایی می پرسم از خویش :
چقدر شجاعت می خواهد ادامه زندگی ؟
پریشان پاسخ میدهم :
به اندازه شجاعت ادامه ندادنش .
بیو گرافی دختر همسایه :
هوای دلشوره و فرصت نگاه نیست !
نقش ای کاش ها بر سنگ قبر تمامی دقایقم حک شده است !
ماده اسبی شده ام ،
شیهه کشان . . .
بیهوده سم بر سنگ می کوبم .
لحظه ای فاتح !
لحظه ای مغلوب !
سردار سردرگمی شده ام ،
گاه موج سواری قهار ، گاه غریقی رو به مرگ
در نفسهای تند بی زوال ،
هرجایی تر از هوای شمال.
نیمه شب سکس
با جامه ای مقدس به تختم خزید
مست و ویرانگر .
صبحگاه خورشید به اتاقم سرک کشید
حسود و رسواگر .