
گاه لحظه ها به گونه ای می گذرند ٬
که انگار . . . .
با ساطور عقربه ها به جان ران هایم افتاده اند!
مرد شریف
زنش را که زیر تن عریان پر مویی دید . . .
( شما ادمه اش دهید)
حماسه می آفرینم :
امشب را گرسنه می خوابم !
تا مبادا خود را به نانی فروخته باشم .
زنبور های سوزان خستگی
در عمق سبز چشمانم لانه کرده اند .
در تاریکنای دره ی سقوط چشمانم ایستاده ام . . . .
کاش دیوانه ای به خیال عسل
سر انگشتانش را در کاسه چشم هایم فرو می برد
و چشمانم را ٬
چشمانم را با ولع در دهانش می مکید .