
زنها واژه ها را روی بند آویزان می کنند
آنجا که نگاه پسر همسایه سینه ها را می پرستد.
در خانه هایی تلمبار شده روی هم ٬ در شهری به سرسام واژه ها
که می آیند و می روند ٬ قرن هاست.
سیاه ٬ سپید ٬ سبز ٬ سرخ ٬ مقدس ٬ گران ٬ ارزان ٬کهنه و . . .
کودکان واژه ها را می خورند
در بسته هایی به تناوب هله هوله های مدرسه.
دختران واژه ها را دلتنگانه می بوسند
در هر ماه در تکرار باکرگی و خون.
سیاستمداران واژه ها را تیز میکنند
برای شقه شقه کردن جمله.
کیان واژه ها را می شوید
برای تشییع غم گنانه بی هویتشان.
و من واژه هایم را گم کردم
در وسعت نگاهی که همه چیز را گفت
در سکوت .
رنگ به رخصارت نمی ماند
دل به نگاهت دل نمی بندد
فروغت پشت پریشانیت راه نمی نمایاندم
لب به می پذیرم هایت تبسمی نمی کند
آنگاه که . . .
بر می آشوبی از آتشی که می سوزاندت از درون .
( به آنکه برایم سهراب میخواند )
چه دام هایی !
چه دامهایی که در زمان رَستن نیز
عزادار آن سالیانِ دربند ماندیم !