تبليغاتX
معلق
 

 زنها واژه ها را روی بند آویزان می کنند

  آنجا که نگاه پسر همسایه سینه ها را می پرستد.

 

در خانه هایی تلمبار شده روی هم ٬ در شهری به سرسام واژه ها

 که می آیند و می روند ٬ قرن هاست.

سیاه ٬ سپید ٬ سبز ٬ سرخ ٬ مقدس ٬ گران ٬ ارزان ٬کهنه و . . .

 

کودکان واژه ها را می خورند

در بسته هایی به تناوب هله هوله های مدرسه.

 

دختران واژه ها را دلتنگانه می بوسند

در هر ماه در تکرار باکرگی و خون.

 

سیاستمداران واژه ها را تیز میکنند

برای شقه شقه کردن جمله.

 

 

کیان واژه ها را می شوید

برای تشییع غم گنانه بی هویتشان.

 

                        و من واژه هایم را گم کردم

                   در وسعت نگاهی که همه چیز را گفت

                                 در سکوت .

 

 

 

 

توسط امیر در 6:51 بعد از ظهر |
 

رنگ به رخصارت نمی ماند

دل به نگاهت دل نمی بندد

فروغت پشت پریشانیت راه نمی نمایاندم

لب به  می پذیرم  هایت تبسمی نمی کند

آنگاه که . . .

بر می آشوبی از آتشی که می سوزاندت از درون .

 

                                ( به آنکه برایم سهراب میخواند )

توسط امیر در 6:23 بعد از ظهر |
حلقه های سیاه گیسوان او ....

چه دام هایی !

چه دامهایی که در زمان رَستن نیز

عزادار آن سالیانِ دربند ماندیم !

 

توسط مسی در 10:40 بعد از ظهر |