تبليغاتX
معلق

خانه ای دارم . . .

که ملکوت از پنجره هایش پیداست هر صبح

و هوا از اینجا به جهان می غلتد و باد از اینجا به دشت می خیزد


خانه ای دارم . . .

پر ز اسرار زنی

که دلکش را به تبرک میهمانم می کرد

و خدا را به تمنا مبهوت


خانه ای دارم . . .

سفره ای پهن از شکر و تحیر

و گندمزاری که در آن می رقصد .


حافظ اینجا به می اش گلگون شد

و به رجزخوانی افلاک شتافت .


عشوه های خسته ی فاحشگان سربازار

گریه های بی منت مرد همسایه

مادیان مانده در بی نژادی تنهایش

شهوت بی کام دخترکان بالغ

مادرانی که میگریند ، کودکانی که میمیرند

و شبانی که از گرگها می ترسد . . .

همه اینجا در خانه ی بی پیکر من

 . . . و خدایی که در آغوشم ، همه را میگرید .


خانه ای دارم . . .

که در آن آینه ها به تکرار  نمی تابند

و مرد آنسویشان هنوز عاشق است .


روزگارم خوب است

خانه ی دلم گرم

دماغم چاغ

و خاطرم آرام . . .


توسط امیر در 2:12 بعد از ظهر |


گاهی از یاد میبرم شمایل خود را ،


در هجوم سیلی ها و صورتکها !

 

 

توسط مسی در 2:35 قبل از ظهر |




























..


















توسط امیر در 2:11 قبل از ظهر |
.


























توسط امیر در 1:15 قبل از ظهر |


این وبلاگ در حال تغییر است


توسط امیر در 4:27 بعد از ظهر |