
خانه ای دارم . . .
که ملکوت از پنجره هایش پیداست هر صبح
و هوا از اینجا به جهان می غلتد و باد از اینجا به دشت می خیزد
خانه ای دارم . . .
پر ز اسرار زنی
که دلکش را به تبرک میهمانم می کرد
و خدا را به تمنا مبهوت
خانه ای دارم . . .
سفره ای پهن از شکر و تحیر
و گندمزاری که در آن می رقصد .
حافظ اینجا به می اش گلگون شد
و به رجزخوانی افلاک شتافت .
عشوه های خسته ی فاحشگان سربازار
گریه های بی منت مرد همسایه
مادیان مانده در بی نژادی تنهایش
شهوت بی کام دخترکان بالغ
مادرانی که میگریند ، کودکانی که میمیرند
و شبانی که از گرگها می ترسد . . .
همه اینجا در خانه ی بی پیکر من
. . . و خدایی که در آغوشم ، همه را میگرید .
خانه ای دارم . . .
که در آن آینه ها به تکرار نمی تابند
و مرد آنسویشان هنوز عاشق است .
روزگارم خوب است
خانه ی دلم گرم
دماغم چاغ
و خاطرم آرام . . .
گاهی از یاد میبرم شمایل خود را ،
در هجوم سیلی ها و صورتکها !
..
این وبلاگ در حال تغییر است