تبليغاتX
معلق
 

شاعر . . . می بوسد مرا

تا بی نیاز از همگونی قافیه ها شوم

 

من شعری مصورم

در خیال ناهمگون یک زن

 

و در دیوان دیوانه وارش

 جامه اش را میدرم

و لیس میزنم

تمام نقص مردانگیم را

 

شعر سر آغاز یک ( ارضا شدگی آنی ) است

و گویی  زندگی چنین است .

 

                                                                (برای شاعری که مرا سرود)

توسط امیر در 9:54 بعد از ظهر |
 

قائده ای هست

به تنهایی ادامه بده

و استثنایی . . .

هی تو خشتکت را بکش بالا

روی هم رفتیم . . . ریدیم . . .

 

 

توسط امیر در 6:41 بعد از ظهر |
 

در سرچشمه رودخانه ها

زنی می گریست . . .

.

این یک افسانه است

.

و رود ها از افسانه ها جاری

و زمین از افسانه ها سبز

و تو  . . در افسانه ها . .  سرخ

 

 

توسط امیر در 12:54 بعد از ظهر |
 

 وقتی زمین گرد است

وقتی تاریخ دروغی بیش نیست

وقتی هر پاسخ سوالی دیگر است

وقتی مادرت در آغوشت به دنیا آمد

وقتی خواستی خودت را بکشی و دیگرانت می پرستیدند

چنان که خواستی بپرستی دیگرانت کشتند

وقتی پرستو ها کر می خوانند و همه کر بودنند

وقتی آخرین لبخند به اولین اتهام پیوست

وقتی  خیانت معیار خوبی شد برای وفاداری

وقتی پاسخی برای خودت نیافتی . . .

تا شاید به آن مرد بگویی من( ازگل)نیستم

وقتی آخرین راه رهای بد و بیراهی به خداست

وقتی که زمین همچنان گرد است . . .

.

چه لزومی دارد از کسی عذر بخواهی

برای سیگاری

که هر وقت بخواهی هست .

 

 

 

 

توسط امیر در 1:55 بعد از ظهر |