
شاعر . . . می بوسد مرا
تا بی نیاز از همگونی قافیه ها شوم
من شعری مصورم
در خیال ناهمگون یک زن
و در دیوان دیوانه وارش
جامه اش را میدرم
و لیس میزنم
تمام نقص مردانگیم را
شعر سر آغاز یک ( ارضا شدگی آنی ) است
و گویی زندگی چنین است .
(برای شاعری که مرا سرود)
قائده ای هست
به تنهایی ادامه بده
و استثنایی . . .
هی تو خشتکت را بکش بالا
روی هم رفتیم . . . ریدیم . . .
در سرچشمه رودخانه ها
زنی می گریست . . .
.
این یک افسانه است
.
و رود ها از افسانه ها جاری
و زمین از افسانه ها سبز
و تو . . در افسانه ها . . سرخ
وقتی زمین گرد است
وقتی تاریخ دروغی بیش نیست
وقتی هر پاسخ سوالی دیگر است
وقتی مادرت در آغوشت به دنیا آمد
وقتی خواستی خودت را بکشی و دیگرانت می پرستیدند
چنان که خواستی بپرستی دیگرانت کشتند
وقتی پرستو ها کر می خوانند و همه کر بودنند
وقتی آخرین لبخند به اولین اتهام پیوست
وقتی خیانت معیار خوبی شد برای وفاداری
وقتی پاسخی برای خودت نیافتی . . .
تا شاید به آن مرد بگویی من( ازگل)نیستم
وقتی آخرین راه رهای بد و بیراهی به خداست
وقتی که زمین همچنان گرد است . . .
.
چه لزومی دارد از کسی عذر بخواهی
برای سیگاری
که هر وقت بخواهی هست .