تبليغاتX
معلق
 

نسل من شاعر شد . . .

وقتی تو گفتی ٬  آتش .

 

 

توسط امیر در 9:31 بعد از ظهر |
 

         آه هستي

هستي

هستي

اي كاش نبودي

اين همه سوال براي يك جواب ؟

و يك جواب براي تيرباران من با هزار سوال

من وجودم را با كدام جواب به مسلخ روانه كنم

اين جنازه هزار بار مرده در تاريخ را

در كدامين گور بيارامم

تا دست دوزخيان خوابش را نيازارد.

من بر كدامين نيمكت كلاس تكيه زنم

تا الفباي  گچين روي تخته سياه

كه قرنهاست دركنار هم ميشوند

با با ... داس ...  دارد . . .

كودكي معصومم را بخش بخش نسازد

بگو . . .

بگو

معلم ها چرا با خنده هاي ما نمي خندند ؟

پدر ها چرا با تن هاي كبودمان نمي گريند ؟

مادران چرا شهوت سوال آفرينشان را مكرر می کنند ؟

سرباز ها . . .

سربازها چرا گلوله ها را در تاريخ دست به دست ميكنند

تا از ميان جگر هايي بگذرد كه خون مي سرودند ؟

اين مردم رنجور چرا با ديوانگي ما نمي نوشند

جامي را

 كه من و تو

 از آدم فريب خورده دزديم

آنگاه كه مست ٬ خدا را در سوالي بي پاسخ

تنها گذاشت .

بگو . . .

اي پاسخ تمامي سوالها

بگو

تو كيستي ؟

 

توسط امیر در 7:20 بعد از ظهر |
 

نگاهت را از من بر چین

من شرمسار رخصار اشک آلود خویشم

دستهای ناکامت را برکش 

من شرح  این ناتوانی ٬ در یار بغض کردم

زمزمه هایت را ببلع

من بی نصیب از شکوه خدایانم

امید بر بند که دیر آمدی

من مردمم گرسنه ٫ نگران ٫ شوربخت . . .

 

(به آیندگانم و مردمانش که نفرینمان کنند برای  .  .  . )

 

 

توسط امیر در 9:10 بعد از ظهر |