تبليغاتX
معلق


گاهی از یاد میبرم شمایل خود را ،


در هجوم سیلی ها و صورتکها !

 

 

توسط مسی در 2:35 قبل از ظهر |

 دلم را که در هوس گرمای

 آغوشش میگریست ،

 روی پا خواباندم !


توسط مسی در 11:55 بعد از ظهر |
 

زنی در آستانه عادت . . . .

اینجا نشسته ام ٬

به خوشامد گویی سالهای مانده تا چهل سالگی !

 

 

توسط مسی در 9:7 بعد از ظهر |
 

هر صبح پرواز را می بینم که می پوسد

 نا امید از خسته بالی های من

در سپید‌ِ پرده های خانه ام .

 

توسط مسی در 8:47 قبل از ظهر |
 

زندگی ٬ صبورانه آرام ٬ در کنارم آرمیده است !

با هزاران چشم طناز در انتظار هم آغوشی من است !

من با خیرگی ای به فراخی هزاران هزار چشم میان بازوانش می خزم .

 

توسط مسی در 12:58 بعد از ظهر |
 

می نشینم دو زانو در بغل ٬

دراز می کشم دو زانو در بغل ٬

فکر می کنم ٬ می خندم ٬ خیره می مانم ٬

خواب می بینم ٬ دو زانو در بغل ٬

سر انجام می ایستم . . . .

زانو های من تولدتان مبارک !

 

توسط مسی در 1:30 قبل از ظهر |
حلقه های سیاه گیسوان او ....

چه دام هایی !

چه دامهایی که در زمان رَستن نیز

عزادار آن سالیانِ دربند ماندیم !

 

توسط مسی در 10:40 بعد از ظهر |
 

گاه لحظه ها به گونه ای می گذرند ٬

که انگار . . . .

با ساطور عقربه ها به جان ران هایم افتاده اند!

 

 

توسط مسی در 11:3 قبل از ظهر |
 

زنبور های سوزان خستگی

در عمق سبز چشمانم لانه کرده اند .

در تاریکنای دره ی سقوط چشمانم ایستاده ام . . . .

کاش دیوانه ای به خیال عسل

سر انگشتانش را در کاسه چشم هایم فرو می برد

و چشمانم را ٬ 

چشمانم را با ولع در دهانش می مکید .

 

توسط مسی در 9:28 قبل از ظهر |
 

به دنیا آمدن ! . . . .

 

بزرگترین خطری که آدمی را تهدید می کند !

 

توسط مسی در 12:54 بعد از ظهر |
 

نگاهی چرخاندی . . . .

یک فصل گذشت !

 این روزها ساکت و سرد و سنگینند:

 گویا خیره مانده است نگاهت به راهی !

توسط مسی در 10:18 بعد از ظهر |
 

به گمانم ،

 بزرگترین میراث آدم

 سهمی از جویدن آهن است تا ابد ! . . . .

توسط مسی در 10:15 بعد از ظهر |
 

زمانی بود ....

که من راهبه ي دیر خوبی ها بودم

زمانی آمد ....

که من ملکه ي سرزمین بدی ها شدم!

این زمان را چه کنم؟

که نه در عزای خوبی ها سیاه پوشم

ونه در بزم بدي ها رقاص سپید پوش

 

 

توسط مسی در 8:48 قبل از ظهر |
 

ایزد بانوی باران را . . . .

چه حاجت است به منت ابر ؟!

که نوازش های بیقرار سرانگشتانش

باران را به یک  اشارت  بار دارند!

 

توسط مسی در 8:30 بعد از ظهر |
 

 آواری شده ام . . . .

 ریخته ام ،

بر سر و روی خودم !

 

 

توسط مسی در 8:34 قبل از ظهر |