
گاهی از یاد میبرم شمایل خود را ،
در هجوم سیلی ها و صورتکها !
زنی در آستانه عادت . . . .
اینجا نشسته ام ٬
به خوشامد گویی سالهای مانده تا چهل سالگی !
هر صبح پرواز را می بینم که می پوسد
نا امید از خسته بالی های من
در سپیدِ پرده های خانه ام .
زندگی ٬ صبورانه آرام ٬ در کنارم آرمیده است !
با هزاران چشم طناز در انتظار هم آغوشی من است !
من با خیرگی ای به فراخی هزاران هزار چشم میان بازوانش می خزم .
می نشینم دو زانو در بغل ٬
دراز می کشم دو زانو در بغل ٬
فکر می کنم ٬ می خندم ٬ خیره می مانم ٬
خواب می بینم ٬ دو زانو در بغل ٬
سر انجام می ایستم . . . .
زانو های من تولدتان مبارک !
چه دام هایی !
چه دامهایی که در زمان رَستن نیز
عزادار آن سالیانِ دربند ماندیم !
گاه لحظه ها به گونه ای می گذرند ٬
که انگار . . . .
با ساطور عقربه ها به جان ران هایم افتاده اند!
زنبور های سوزان خستگی
در عمق سبز چشمانم لانه کرده اند .
در تاریکنای دره ی سقوط چشمانم ایستاده ام . . . .
کاش دیوانه ای به خیال عسل
سر انگشتانش را در کاسه چشم هایم فرو می برد
و چشمانم را ٬
چشمانم را با ولع در دهانش می مکید .
به دنیا آمدن ! . . . .
بزرگترین خطری که آدمی را تهدید می کند !
نگاهی چرخاندی . . . .
یک فصل گذشت !
این روزها ساکت و سرد و سنگینند:
گویا خیره مانده است نگاهت به راهی !
به گمانم ،
بزرگترین میراث آدم
سهمی از جویدن آهن است تا ابد ! . . . .
زمانی بود ....
که من راهبه ي دیر خوبی ها بودم
زمانی آمد ....
که من ملکه ي سرزمین بدی ها شدم!
این زمان را چه کنم؟
که نه در عزای خوبی ها سیاه پوشم
ایزد بانوی باران را . . . .
چه حاجت است به منت ابر ؟!
که نوازش های بیقرار سرانگشتانش
باران را به یک اشارت بار دارند!
آواری شده ام . . . .
ریخته ام ،
بر سر و روی خودم !