
اینجا همه چیز را سوزانده اند
پس پرستو کجاست آرش کو؟
پسرانم برادرانم آه / در لباس غضب هیولایید
حکم بالاتر است می دانم / چیست فرمان او بفرمایید
با دو چشمی که شرم بادا مرد / به رخانم نگاه می سایید
دوربین هایتان فزون تر باد / که مثال مرا بیفزایید
غیر من کس در این خیابان نیست / بی سبب دیده را نفرسایید
پس پرستو کجایت آرش کو / راه من سوی دوست بگشایید
مردمان را چرا پراکندید / از چه محکوم حکم بی جایید
خلق را بی سبب دژم کردید / ای خوشا روی خوش که بنمایید
پسرانم برادرانم های / در لباس ادب چه زیبایید
ای لشگر خاموش
شاید چیزی سوزانده شود
دل های سوخته مادران هستی
دیگر تمام است
سیگارهایتان را
آتش زنید
ای آتش بر خانمان ها
صندلی درمیل معلق بودن
تاب می آورد
انتظار سنگینم را . . .
مرتفع ترین ارتفاع جهان کجاست ؟
سقوط آزاد
فرصتی مغتنم تا له شدن
معلق . . .
تو چند بار مرا بوسیدی ؟
به وقت رقص باد میان کاغذ ها
نفسهایم چند تا شدند
چقدر بدهکار جهانم
پاها خسته اند
مابقی راه را باید سقوط کرد
جملات قصار
تنها به تیراژ می رسند
من خود جمله ای ناتمامم .
مادرت چه زیبا بود در خوابم
همچون غزل . . .
غزل ها وقتی سروده می شد
که توازنی بود
مابین سیاهی و سپیدی
من در بی توازنی پاهایم آخر سقوط کردم
در میان مرگ ها و میلاد ها
کشته ها و زنده ها
دروغ ها و حقیقت ها
بودن ها و نبودنها
چند بار مرا به یاد آوردی
ای که حیات از وجود تو می روید
ای عشق من . . .
عشق را به جای مابقی کرایه ام
به یک راننده دادم
چه لزومی دارد شادی ؟
چه لزومی دارد شعر ؟
این یک بازی بی قائده است
زایش فاجعه ای از پی واژه
چه لزومی دارد معنا ؟
مرتفع ترین ارتفاع جهان کجاست ؟
سقوط آزاد
فرصتی مغتنم تا له شدن
فرصتی تا نبودن
از میلاد تا مرگ
یک سقوط آزاد
معلق . . .
روانشناسی
روانی شناسی
روان کاوی دن . . . روان گايئ دن . . .
بی شک فروید یک بیمار تحت درمان بود
و درمان . . ده بود از آنچه روانش را به فاک داده بود
آنگاه که روان کاو شد . . . کاویده شده بود در خودش
و چاره ای نداشت بجز تهمت زدن بر من
مادرم ٬ پدرم ٬ خواهرانم
و حتی زن دایی سفید روی کون گنده ام
و تو ٬ زیبای حدود ۶۰ کیلویی من .
اگر فروید نبود من حالا خیالم راحت بود
و به انکار مازوخیستیم ادامه می دادم
و تو را می کاویدم . . .
پیش از آنکه کاویده شوی . . . ( کلاً علامت سوال و تعجب و انواع دیگرش )
تقدیم به دو بیمار : خودم و تو . . .
مشت ها رو به آسمان
گل یا پوچ
خدا می بازد
میان یک احتمال و هزار حماسه
مرگ ٬ باکفشهایی واکس زده و کراواتی ارغوانی به دیدارم می آید .
- آقا شما مسواکتان را زدید؟
- لازم می شود؟
- دهان تان بوی سیگار و تافن فلسفه می دهد.
صورتتان چی ٬ خوب شسته اید ؟
- امروز صبح ٬ با خیال زیستن .
- نه ٬ هنوز سرخ است از لبهای متورم و سیلی دیرین کودکی
دوش گرفته اید ؟
- پس از آخرین امید برای محبوب بودن ٬ سه شنبه ی پیش .
- اما چرک اتهامات هنوز روی تن تان ماسیده ٬ دعا کرده اید ؟
- سالها پیش آنگاه که خداوند تنها چاره ی بداقبالی تقدیر بود .
- خداوند دیروزتان مغلوب توطئه فیلسوفان امروز شد .
. . . شما اصلا آمادگی ندارید .
- آمادگی چه چیز را ٬ ادامه یا رهایی ؟
-آمادگی آغازی دیگر را . . .
( و من هر روز مسواک می زنم ٬ دوش می گیرم ٬ و دعایم را می خوانم
تا شاید شایسته چیزی باشم . . . زیستن یا مرگ )
اين روزها هيچگاه كاري را درست و حسابي انجام نميدهم
اين روزها هيچگاه كاري ار درستو . . .
*
مادرم وقتي مي مرد
مرانسپرده بود به قهرماني كه عاشقش بود . . .
حالا من ماندم و زندگي كه مي خواهد از من قهرمان بسازد
*
راستش را بگو ، خودمانيم
تا به حال زير كسي خوابيدي ؟!
نمي داني چه حالي مي دهد . . .
*
ببخشيد آقا ازمن يك عكس بگيريد
براي حجله ام مي خواهم
لبخندي هم با فتو شاپ برايم بگذاريد .

: مسعود . . .
مسعود . . . می خواستم بگم . .
(و مسعود دیگر در صحنه نبود )
یادت همیشه میماند مسعود اسیری . . .
روزی جا مانده ام
از گله اسبهای وحشی . . .
نسل من شاعر شد . . .
وقتی تو گفتی ٬ آتش .
آه هستي
هستي
هستي
اي كاش نبودي
اين همه سوال براي يك جواب ؟
و يك جواب براي تيرباران من با هزار سوال
من وجودم را با كدام جواب به مسلخ روانه كنم
اين جنازه هزار بار مرده در تاريخ را
در كدامين گور بيارامم
تا دست دوزخيان خوابش را نيازارد.
من بر كدامين نيمكت كلاس تكيه زنم
تا الفباي گچين روي تخته سياه
كه قرنهاست دركنار هم ميشوند
با با ... داس ... دارد . . .
كودكي معصومم را بخش بخش نسازد
بگو . . .
بگو
معلم ها چرا با خنده هاي ما نمي خندند ؟
پدر ها چرا با تن هاي كبودمان نمي گريند ؟
مادران چرا شهوت سوال آفرينشان را مكرر می کنند ؟
سرباز ها . . .
سربازها چرا گلوله ها را در تاريخ دست به دست ميكنند
تا از ميان جگر هايي بگذرد كه خون مي سرودند ؟
اين مردم رنجور چرا با ديوانگي ما نمي نوشند
جامي را
كه من و تو
از آدم فريب خورده دزديم
آنگاه كه مست ٬ خدا را در سوالي بي پاسخ
تنها گذاشت .
بگو . . .
اي پاسخ تمامي سوالها
بگو
تو كيستي ؟
نگاهت را از من بر چین
من شرمسار رخصار اشک آلود خویشم
دستهای ناکامت را برکش
من شرح این ناتوانی ٬ در یار بغض کردم
زمزمه هایت را ببلع
من بی نصیب از شکوه خدایانم
امید بر بند که دیر آمدی
من مردمم گرسنه ٫ نگران ٫ شوربخت . . .
(به آیندگانم و مردمانش که نفرینمان کنند برای . . . )